![]() |
اخبار داخلي و خارجي
تالار گفتمان تصاویر زنده از حرمین شریف ائمه معصوم را مشاهده کنید .
سید محمد میر قیصریزندگی نامه و وصیت نامه و خاطرات شهید سید محمد میرقیصری
روی ادامه کلیک کنید زندگینامه فرمانده گردان حضرت رسول (ص)لشگر17علی ابن ابی طالب(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) از کودکی هوش و ذکاوت خوبی داشت و با همین استعداد در آغوش گرم پدر و مادری متفی و متدین تربیت یافت. هنوز بیش از پنج بهار زندگی را پشت سر نگذاشته بود که روح بلند خود را به نماز و قرآن پیوند داد. دیده بصیر و چشم کجنکاوش، او را در پس بافتنی ها و فهمیدنی ها کشید. شور و علاقه معنوی و اسلامی ضمیر پاکش را در برگرفت. در شش سالگی قدم به مدرسه نهاد و درس را تا کلاس دوم راهنمایی ادامه داد، اما او که با کلام خدا انس گرفته بود و آیات الهی را تلاوت می کرد، از حضور در فضای طاغوتی حاکم بر محیط مدرسه شانی خالی کرد و به کار و تلاش روی آورد و مدتی بعد استادی ماهر و زبردست در صنعت نجاری شد. با این وجود از محضر پدر روحانی خود بهره می برد و در راه کسب کمال و معارف اسلامی هیچ فرصتی را از دست نمی داد. جوانی بود پرشور و با ایمان که ایمانش را در صحنه های عمل به اثبات رساند. با شروع نهضت مقدس و انقلاب اسلامی وارد صحنۀ مبارزات مردمی شد و با آگاهی کامل در حرکت های ضد طاغوتی حضور فعال از خود نشان داد. او در شط خروشان انقلاب همگام با مردم تا رسیدن به ساحل پیروزی از پای ننشست و با محو حکومت طاغوت به پاسداری از دستاوردهای انقلاب پرداخت. آن گاه که نامردمان روزگار، شیپور جنگ را به صدا در آوردند و طبل تجاوز را کوبیدند قصد جبهه کرد ولی کمی سن و سال، سد راهی برای حضور او در صحنه های نبرد شد. با این وجود با عزم و اراده ای مصمم راه چاره می جست و به پیشنهاد یکی از دوستان راهی شیراز شد و از آنجا به صف غوغا گران معرکه، مردان روزگار پیوست و در گروه جنگ های نامنظم حضور یافت. ماههای متوالی دوشادوش شهید گران قدر دکتر مصطفی چمران در شکست محاصره بستان حماسه آفرید. با شهادت دکتر چمران بر بالین او حاضر شد و شهید چمران را به پشت جبهه منتقل کرد. شهید سید محمد میرقیصری، حضور در جبهه را برای خود توفیقی بزرگ می داند و در دفتر خاطرات خود می نویسد: «تقریباً هیجده ساله بودم که خداوند توفیقی داد و در درون من دگرگونی عجیبی رخ داد و توانستم خویش را از بندِ بندگی و رذالت دنیوی نجات داده و رو به سوی دانشگاه مهدی زهرا (عج) آورم. اولین باری که به جبهه رفتم به جمع نیروهای ستاد جنگ های نامنظم شهید چمران ملحق شدم. حدود شش ماهی در ستاد بودم که توانستم بهترین استفاده ها را ببرم.» وی پس از بازگشت از جبهه به جمع نیک اندیشان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و با احساس وظیفه ای مضاعف دوباره به جبهه رفت و تکلیف دفاع از انقلاب و میهن اسلامی را به بهترین صورت ممکن انجام داد. در دوران پاسداری چندین نوبت دواطلب عزیمت به میدان های نبرد شد. در عملیات والفجر چهار مجروح و مدتی را در بیمارستان بستری شد. پس از بهبودی باز هم به جبهه برگشت تا روح و جانش را در محیط معنویت بار کربلای جنوب، بیشتر زلال سازد. لیاقت و شایستگی رزمی و رشد عملی وی موجب شد مدتی به عنوان مربی پادگان 19 دی و سپس لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع) به عهده او گذاشته شود و او نیز با برنامه ریزی، آموزش، توان رزمی نیروهای لشکر را دو چندان می نمود. چندی بعد، قبل از عملیات بدر پیشنهاد فرماندهی گردان حضرت رسول (ص) به او داده شد. اما نپذیرفت. وقتی که این مسئولیت به او تکلیف شد، سراپا تسلیم گردید. سردار حاج غلامرضا جعفری که در آن ایام فرماندهی لشکر را عهده دار بودند، می گفت: با توجه به شناخت کاملی که نسبت به ایشان داشتیم او را از لحاظ معنوی و عبادی و بُعد رزمی و نظامی شایسته می دیدیم لذا به همین خاطر مسئولیت فرمانده گردان حضرت محمد رسول الله (ص) را به ایشان پیشنهاد نمودیم و مصمم شدیم که این کار را به عهده او بگذاریم. اما او از پذیرفتن این مسئولیت خطیر امتناع ورزید و گفت: بهتر است که من تک تیراندازی بیشتر نباشم اما به ایشان گفتم: این تکلیف است و باید حتماً بپذیرید. وقتی احساس تکلیف نمود، پذیرفت و فرماندهی و هدایت گردان را به عهده گرفت. عشق به شهادت وجود پاکش را سرمست خود کرده بود، او بارها سخن از شهادت خود به میان آورده بود. آنان که با او از نزدیک آشنا بودند، چشمان گشاده انتظارش را دیده بودند که تاب و تحمل ماندن از کف داده بود و در سوگ همرزمان خود بی تابی می نمود. «سید» رسالت عظیم یاران سفر کرده را بر دوش خود حس می کرد و گام های خسته اش، بر سکوی آرامشِ نگاهِ مهربانِ مردانِ خداپرست می دید که به او وعده همجواری با آنان می دادند. با همین باور در دل شب بیدار می شدند، وضو می گرفت و به نافله می ایستاد تا هرچه آنچه دیده بود تحقق یابد. او در دفترچه خاطرات خود می نویسد: برای مراسم چهلم شهید زین الدین به قم آمدم. چند شب بعد، ایشان را در خواب دیدم، وارد جایی شد که درب خیلی بزرگی داشت. شهید زین الدین داخل شد و رو به من کرد و گفت: خودت را آماده کن، بزودی به ما ملحق می شوی. بعد درب بسته شد و من از خواب پریدم... در جای دیگر می نویسد: وقتی شهید بنیادی را به پشت جبهه منتقل می کردیم. خیلی گریه کردم. دعا کردم من هم شهید شوم... همچنین در یکی از یادداشت هایش خطاب به پدر و مادر یادآور می شود: پدر و مادر عزیزم! بدانید که من امانت خدا در نزد شما هستم و شما با رضایت خود این امانت را به خدا پس می دهید. ناگفته نماند که فرزندان وسیله آزمایش شما هستند و چه خوب، چون که شما در این آزمایش قبول شدید. عزیزان من فکر نکنید که اگر محمد به جبهه نمی رفت، کشته نمی شد. خیر زیرا خدا می فرماید: اینما تکونوا یدرککم الموت. وقتی رمز عملیات بدر صادر شد، نیروهای گردان او، جزو اولین نیروهایی بودند که خط دشمن را در هم شکستند و پیروزیهای چشمگیری به دست آوردند. پس از عملیات، دشمن برای جبران شکست خود، پی در پی دست به پاتک های سنگین می زد. او مجروحین را به پشت جبهه منتقل کرد. اما وقتی دید هواپیماهای دشمن، منطقه را زیر آتش بمبهای خود قرار داده اند، با کلمه طیبه لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم از سنگر بیرون آمد. به طرف ضدهوایی رفت. در میان راه از ناحیه سر وصورت مورد اصابت ترکش قرار گرفت. شهادتین را بر زبان جاری کرد و در آخر سه بار زمزمه یا حسین (ع) سرداد و با نام مقدس مولای خود با همه کربلاییان و عاشوراییان بیعت کرد و به آرزوی خود که همانا شهادت بود نایل آمد. منبع:ستارگان خاکی،نوشته ی ،محمد خامه یار،نشرلشگر17علی ابن ابی طالب(ع)،قم-1375 بسم الله الرحمن الرحیم با سلام به پیشگاه مقدس امام زمان (عج) سلام و درود و دعا بر امام امت، امامی که ما باید با تلاش و جهاد و ایثار و شهادتمان رهبری و امامت جهانیشان را عینیت بخشیم و جهانی انقلابی و اسلامی بسازیم و ارزش های پست استکبار را نابود سازیم. انشاءالله . ابتدا از خدای بزرگ طلب مغفرت و عفو گناهان کوچک و بزرگی که در طول عمر آشکار و پنهان کرده ام می نمایم و از او می خواهم که مرا تا مورد آمرزش خود قرار نداده از این دنیا نبرد. به پدر و مادرم که رنج تربیت من پیرشان کرده است، دعای خیر می کنم و امیدوارم همان طور که خداوند در احترام و نیکویی که به ایشان امر فرموده، خودش جزای خیر بدهد و مسلم می دانم شهادت من شما را بی تاب نخواهد کرد و نمی کند. ای پدر و مادر عزیز و گرانقدر از شما حلالیت می طلبم و تمنا دارم که خطاهای مرا ببخشید و پوزش مرا قبول کنید و نزد خودم و خدای خودم شرمنده زحمات هر دوی آنها هستم. خدا مرا نمی بخشد و مورد رحمت او قرار نمی گیرم اگر شما مرا عفو نکنید. پدر و مادر عزیزم! بدانید که من امانت خدا در نزد شما هستم و شما به وسیله رضایت خود این امانت را به خدا پس می دهید. ناگفته نماند که فرزندان وسیله آزمایش شما هستند و چه خوب چون که شما در این آزمایش قبول شدید، عزیزان من، فکر نکنید که اگر محمد به جبهه نمی رفت کشته نمی شد، خیر زیرا خدا می فرماید: اینماتکونوا بدرککم الموت. هرکجا باشید مرگ شما را فرا می گیرد. این را بدانید که اگر من الان از میان شما رفتم زیاد طول نمی کشد که دوباره همدیگر را خواهیم دید، بنابراین زیاد خود را ناراحت نکنید که انشاءالله در بهشت، پیامبر (ص) و ائمه (ع) را با سربلندی و افتخار ملاقات خواهیم کرد. انشاءالله. ای امت حزب الله، برادران و خواهران! سعی کنید مسلمان واقعی باشید و در خط اسلام راستین و فقاهتی و در خط امام یعنی خط اسلام باشید که فلاح و رستگاری شما در این مسیر است: مومنین رستگارند. قدافلح المومنون و اگر می گوییم خط امام منظور همان خط اسلام است چون ولایت فقیه استمرار حرکت انبیاست و اطاعت از ولایت فقیه اطاعت کنید که اطاعت از خداست و سرپیچی کردن از دستورات ولایت فقیه اطاعتی ناآگاهانه و کورکورانه نیست، بلکه اطاعتی آگاهانه و عالمانه است و چنان که تاکنون دیده ام اگر ملتی شکست خورده است، عامل مهم آن نداشتن رهبری و امامت بوده است. برادر و خواهر! به پای آزادی و استقلال و جمهوری اسلامی باید خون ریخت و آن هم چه خون های پاک و چه انسان های پاک باخته ای محو جمال الله. به کلیه برادران و خواهران وصیت می کنم نگذارید خون شهیدان پایمال شود، حسین زمانتان، خمینی را تنها نگذارید زیرا او سفیر حضرت مهدی عج می باشد. می گویید ای کاش ما در زمان امامان و پیامبران بودیم و در رکاب آنان می جنگیدیم، حالا آن زمان فرا رسیده، حالا موقع لبیک گفتن است. این حق است و آن باطل. هر که دارد هوس کربلا بسم الله. ای برادران و خواهران! جبهه ها را تقویت کنید و پشتیبان ولایت فقیه و روحانیت پیرو خط امام باشید و مخصوصاً منافقان داخلی را مجال فعالیت ندهید. نماز و روزه را ترک نکنید. نماز را به جماعت بخوانید. در مناجات و دعاها شرکت کنید. مستحبات را انجام دهید. خمس و زکات را فراموش نکنید و قرآن بسیار بخوانید. نماز جمعه را فراموش نکنید. غیبت کسی را نکنید و دروغ نگویید. از خداوند بخواهید انشاءالله ایمانی قوی، علم و عمل و تقوا و ترک معصیت نصیبتان کند انشاءالله. درس های اسلامی را مطالعه کنید و فرزندانتان را با اسلام آشنا کنید، البته من کوچکتر از آن هستم که برای شما پیامی بگویم و بنویسم و لیکن امر به معروف واجب است. مادران و پدران! مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردای قیامت در محضر خدا نمی توانید جواب حضرت زینب (س) را بدهید، حضرت زینب (س) تحمل هفتادوتن شهید را نمود و با سخنان خود کاخ یزید را به لرزه درآورد. ای پدران و مادران! بدانید ما مثل مردم بی وفای کوفه نیستیم که در کوفه حضرت مسلم را تنها گذاشتند و در کربلا امام حسین (ع) را، ما به پیام حسین زمان و دلسوز اسلام و قرآن، خمینی کبیر لبیک گفته و به یاری دین خدا می رویم. حرکت من برای خدا و برای اسلام و به خاطر حفظ اسلام است. ای عزیزان و ای همرزمان! در قرآن دو خط بیشتر نداریم خط حق و خط باطل. پس شما ای مومنین در خط حق باشید و در خط حزب الله فعالیت کنید و در غیر این صورت مانند کف روی آب نابود خواهید شد. انقلاب خونین مان سنگر به سنگر، کفر جهانی را عقب نشانده و این بار با رحمت خدایی جنگ مقدمه ای شده است برای تشکیل اتحاد جماهیر اسلامی انشاءالله و بدانید که این موضوع ایثار و خون می خواهد و پیامش نصرت الهی است. چرا که پیروزی اسلام در اثر رنج و سعی و تلاش و زجر و ناراحتی و خون دادن است. ما هم می جنگیم و تن به هیچ گونه سازش نمی دهیم و با شعار همیشگی مان یا فتح یا شهادت و بر سیاست نه شرقی و نه غربی سرسختانه پافشاری می کنیم چون معتقد به خداییم. برادران و خوهران! هیچ گونه اندوه و حزنی به دل راه ندهید. اکنون زمان آزمایش و امتحان است و شما برترید اگر مومن باشید و از رهبر بیاموزید که چون کوه استوار در مقابل دشمن است و چون کاه در مقابل خداوند. ما هم در مقابل مصایب باید مثل کوه باشیم چون مسئولیتی را که کوه نپذیرفت که در راه مکتبمان که اسلام عزیز می باشد خدمت کنیم. انشاءالله. سید محمد میر قیصری خاطرات با این که سالهای متمادی در حوزه علمیه قم به درس و بحث مشغول و پای درس اخلاق بزرگان حوزه مشغول شده ام. اما برادر عزیزم شهید سید محمد میر قیصری را الگو و اسوه خود در زندگی می دیدم. او از کودکی در عالم ملکوت سیر می کرد و هیچ دل به این دنیای دنی نه بست. گاه ضرورت حضور در جبهه را با من مطرح می کرد. اما من درس را بهانه می کردم و در پیچ و خم کوچه های زندگی ماندن را تکرار می نمودم. اکنون او در آسمان شهادت بال گشوده و در میدان نبرد، درس ایثار و جانبازی به ما آموخته است. سردار غلامرضا جعفری: شهید بزرگوار سید محمد میرقیصری در خانواده ای زندگی می کرد که واقعاً آنان به تربیت و پرورش فرزندان خود اهمیت زیادی می دادند. پدر گرانقدر ایشان روحانی محترمی است که از اوان کودکی قرآن و معارف اسلامی را به این شهید عزیز آموخته بود. سید ظاهری بسیار آرام و متین داشت. وقتی با این شهید عزیز آشنا شدیم در حد آشکاری تربیت و پرورش صحیح را در وجودش احساس کردیم. انسانی بود که هرکس به چهره خداییش نگاه می کرد لذت می برد. او در رفتار و کردار برای همه الگو و اسوه بود، با این که مدتی را در کنار هم بودیم اما هیچ حرکت و رفتار غیر متعارفی از او ندیدم. همیشه از معاشرت و برخورد با او لذت می بردم و عشق و علاقه به او را در چهره دیگر بچه ها می دیدم. سید اهل تقوا و معرفت بود و سراسر وجودش تسلیم محض در مقابل خدا و احکام الهی بود. شهید سید محمد میر قیصری با ظاهری آرام و متین، نفوذ زیادی در دل رزمندگان و نیروهای تحت امرش ایجاد کرده بود. بچه ها با شور و علاقه وصف ناپذیری هر ماموریتی را هرچند سخت و دشوار بود با دل و جان می پذیرفتند. در زمانی که او مسئولیت آموزش نظامی لشکر را به عهده داشت علاوه بر ایجاد جو معنوی و پر کردن اوقات فراغت بچه ها، در بالا بردن سطح آگاهی و اطلاعات علمی و نظامی تلاش وافری کرد. او نحوه استفاده صحیح از سلاح، تاکتیک، تکنیک را به بچه ها آموزش داد تا در هنگام عملیات میزان تلفات نیروهای خودی کاهش یابد. به خاطر شجاعت و شهامتی که شهید بزرگوار سید محمد میر قیصری داشت او را در عملیات بسیار مهم و سرنوشت ساز بدر به فرماندهی یکی از گردان های خط شکن انتخاب کردیم در انتخاب و موقعیت گردان او همه بچه ها اتفاق نظر داشتند. او قبل از عملیات با برنامه ریزی خوبی سطح آموزش بچه ها را بالا برد و آمادگی نیروها را برای عملیات اعلام کرد. در هنگام عملیات چنان شهامتی از خود نشان داد که واقعاً هیچ فرمانده دیگری نمی توانست چنین موفقیتی را از خود نشان دهد. به یاد دارم او پیشاپیش نیروها حرکت می کرد. در زیر آتش شدید پاتک های سنگین دشمن، زمانی که احساس کرد در کنار امر فرماندهی باید به آن تن دهد مساله انتقال مجروحین و شهدا بود. او مجروحین و شهدا را به دوش می گرفت و به پشت جبهه منتقل می کرد تا این بچه ها روحیه بگیرند و خدای ناکرده کسی در مناطق عملیاتی جا نماند. حسین عروجی: وقتی در عملیات بدر سید احمد میر قیصری به درجه رفیع شهادت نایل آمد، مانده بودیم چگونه خبر شهادت او را به برادرش سید محمد بدهیم. تا یکی از بچه ها این خبر را به اطلاع ایشان رساند. سید با شنیدن این خبر شکر خدا را به جا آورد و گفت: الحمدلله ما هم جزو خانواده شهدا قرار گرفتیم. حالا بگو ببینم، نوبت من کی می رسد؟! بعد از چند روز مسئولین لشکر به او گفتند: شما چند روزی به مرخصی بروید و در مراسم تشییع جنازه برادرتان حاضر شوید. اما او نپذیرفت. تا این که چند روز بعد در کنار سردار اسماعیل صادقی مسئول ستاد لشگر با انفجار خمپاره ای به آرزوی خود که همانا شهادت بود رسید. سید رضا شمس: وقتی گردان حضرت رسول (ص) سازماندهی شد، همۀ بروبچه های لشکر علی بن ابی طالب (ع) چشم به این گردان دوختند. نیروهای این گردان زبده ترین نیروهای لشکر به شمار می رفتند که از گردانهای دیگر گلچین شده بودند، یعنی زبده ترین نیروهای بسیجی استان های مرکزی، سمنان، زنجان و قم در این گردان جمع شده بودند. مُسلم بود فرماندهی چنین گردانی تنها از دست شخصی مثل سید محمد میر قیصری ساخته بود و بس. او پس از برگزاری سخت ترین آموزش های رزمی و بالا بردن روحیه معنوی بچه ها، آمادگی نیروهایش را برای انجام هر ماموریتی اعلام کرد. فرمانده لشکر ـ سردار جعفری ـ با اعتمادی که به ایشان داشت ماموریت آنان را برنامه ریزی کرد و شروع عملیات بدر را به عهده نیروهای این گردان گذاشت. با فرماندهی عالی شهید میرقیصری، خط دشمن توسط نیروهای گردان شکسته شد و نیروهای او به مواضع دشمن رخنه کردند. وقتی این خبر به فرماندهی لشکر رسید، ایشان تعجب کردند و از مسئولین خواستند تا منطقه را دقیقاً چک کنند تا نیروهای ما اشتباه عمل نکرده باشند. اما شهید میر قیصری اطمینان خاطر داد که نیروهای گردانش آن مسافت یازده، دوازده کیلومتری را با قایق های کوچک در پیش چشمان کور شده دشمن پیش رفته اند و با کمترین تلفات خط دشمن را در هم کوبیده اند. آن وقت بود که فرمانده لشکر به ایشان تبریک گفت و برای پیروزی نهایی بچه ها دست دعا برداشت. حجت الاسلام اقبالیان: شهید سید محمد میرقیصری، در احترام به پدر و مادر اصرار خاصی داشت، همیشه نام آنان را با عظمت می برد و به نیکی با آنان رفتار می کرد. او در مقابل آن دو سراپا تواضع بود. روزی به من گفت: من زنده پدر و مادر هستم. یعنی دعای آنان در حق من مستجاب است و هرچه دارم از وجود آن دو عزیز است. او دعای پدر ومادر را در باره خود همانند دعای پیامبر در حق امت، مستجاب می دانست. سردار احمد فتوحی: بعد از عملیات بدر باخبر شدیم سید احمد میرقیصری به شهادت رسید. بچه ها به ما پیشنهاد کردند که برادرشان سید محمد را راضی کنیم تا مرخصی بگیرد و برای تسلای دل پدر و مادر در مراسم تشیع و تدفین پیکر پاک او شرکت کند. بنابراین با توجه به این که ایشان ماموریت خود را به بهترین وجه انجام داده و تقریباً عملیات تمام شده بود از او خواستم که چند روزی به مرخصی بروند. اما او نپذیرفت و گفت: برادرم وظیفه خود را انجام داده است و من هم باید به وظیفه خود عمل کنم. با این که داغ برادر در چهره اش موج می زد با قاطعیت، جواب اصرار ما را داد که باید بمانم. او ایستادگی کرد و سرانجام خود به سرمنزل مقصود رسید. مادر شهید: وقتی خبر شهادت فرزندانم را شنیدم، گفتم: این افتخاری است که نصیبم شده است و هیچ احساس ناراحتی نکردم. خدا می داند زندگی آن دو عزیز واقعاً زندگی معنوی بود. فرزندم سید محمد اهل تهجد، نماز شب و زیارت عاشورا بود و هیچ گاه این دو فریضه از او ترک نمی شد. با قرآن مانوس بود و در آیات الهی تدبر می کرد. او همیشه در عزای عاشوراییان سینه ای پرسوز داشت. حسین عروجی: آن روز که فرماندهی محترم لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع) مسئولیت گردان حضرت رسول (ص) را به شهید بزرگوار سید محمد میر قیصری سپرد، سید زیر بار مسئولیت نرفت، بی اغراق می گویم، شاید او نزدیک پنجاه مرتبه به فرماندهی لشکر فرمود: آقا من لیاقت این مسئولیت خطیر را ندارم، مرا از این کار معاف دارید. از صمیم دل اصرار می کرد، اما به خاطر شایستگی و مدیریتی که سید در طول دوران دفاع مقدس از خود نشان داده بود او را در این مسئولیت گماشتند. شهید میر قیصری به بهترین وجه ممکن در عملیات بدر گردان را هدایت کرد. پدر شهید: فرزند شهیدم سید محمد میرقیصری در نزد بنده بسیار عظمت داشت. چنان ملکه تقوا و پرهیزکاری در وجود او سایه افکنده بود که همیشه به حال خوش او غبطه می خوردم، گرچه همه شهدای ما در این گوی از یکدیگر سبقت می جستند ولی در آن دو، سه سالی که بنده به جبهه می رفتم او را در حد بالایی از پرهیزکاری می دیدم، به نماز شب که می ایستاد نیروهای گردانش چنان تحت تاثیر تجهد و شب زنده داری او قرار می گرفتند که آنان هم در نیمه های شب به نماز می ایستادند و با او هم نوا می شدند. سیدرضا شمس: شهید سید محمد میرقیصری آن چنان در راه تهذیب نفس گام برداشت و به مرحله والایی رسیده بود که به جرات می توان گفت او در تمام مدت عمر پربارش هیچ مرتکب غیبت و گناه نشد و در راه انجام فرایض کوتاهی نکرد. همیشه با وضو و در همه حال مشغول ذکر خدا بود. سیدمحسن میر قیصری: در آن ایامی که برادرم به جبهه می رفت، هیچ از برنامه کار و مسئولیت او خبری نداشتیم، چه آن زمان که در واحد آموزش نظامی لشکر مسئولیت داشت، چه زمانی که فرماندهی گردان را عهده دار بود. چنان متواضع بود که وقتی به شهر می آمد به چشم پاسدار عادی به او نگاه می کردیم. ولی آن روز که حجله شهادتش را کنار درب حیاط خانه آراستند، دیدیم بر روی پلاکاردی او را فرمانده گردان معرفی کرده اند. پدرم با دیدن این نوشته ناراحت شد، که مبادا بعد از شهادت او غلو شده باشد، به همین خاطر اعتراض کرد، اما بچه های سپاه به او گفتند: فرزند شما در جبهه فرمانده گردان خط شکن حضرت رسول (ص) بود. علی اصغر مالکی نژاد: وقتی گردان حضرت رسول (ص) سازماندهی شد، بچه های لشکر این گردان را به عنوان گردان یک بار مصرف شناختند. معلوم بود، بچه های گردان عملیات مشکلی را پیش رو دارند چرا که زبده ترین نیروهای لشکر در این گردان بودند و آموزش های سنگینی را می دیدند. به جرات می توان گفت: فرماندهی خوب شهید سید محمد میرقیصری بود که بچه ها را برای عملیات آماده می کرد. سید در فرماندهی اش بسیار خوش برخورد بود. اما چنان جدی به نظر می رسید که هیچ کس به خود اجازه نمی داد از فرمانش سرباز زند و تمرد کند. پدر شهید: آخرین باری که فرزند عزیزم سید محمد میرقیصری با من خداحافظی می کرد به ایشان گفتم: آقا جان شما پنج سال تمام در جبهه بودید، حالا دوست دارم چند صباحی اینجا بمانید و کمک حال من باشید. فرمود: من برای انجام وظیفه به جبهه می روم. امروز روز دفاع از اسلام است و به فرموده امام باید جبهه برویم و از اسلام دفاع کنیم. گفتم: اگر مساله دفاع مطرح است من اولی تر هستم، شما بمانید و من عازم جبهه می شوم. فرمود: من وظیفه ای دارم و شما هم وظیفه خود را می دانید. بالاخره مرا قانع کرد، خداحافظی کرد و رفت. چنان غافل شدم که هنگام رفتن دعای بدرقه او را فراموش کردم و چند روز بعد خبر شهادتش را شنیدم. وقتی به زیارت پیکر پاک او نایل شدم دیدم او مانند گل آرام خوابیده است. خدا را شکر کردم و گفتم خوشا به سعادت تو، پسرم. محمد سنگتراشان: مسئولیت تدارکات گردان حضرت رسول (ص) را به عهده گرفته و افتخار خدمتگزاری بچه ها را پیدا کرده بودم. در نزدیکی خرمشهر مستقر بودیم و بچه ها آموزش قایقرانی می دیدند شب که می شد گاهی اوقات از چادر بیرون می آمدم و به بچه ها سرکشی می کردم. شبی همین طور که از کنار چادرها می گذشتم، نگاهم به چادر فرسوده و کهنه فرماندهی گردان افتاد. در آن هوای سرد که می گفتند در آن سال بی سابقه بود، قسمتی از چادر باز مانده بود، شهید سید محمد میرقیصری پتویی را به خود پیچیده بود و از شدت سرما می لرزید... داخل چادر رفتم، پس از سلام و علیک گفتم: سید، شما را نباید با این وضعیت ببینم، اجازه بدهید چادری را برای شما برپا کنیم، گفت: اگر چیزی در اختیار دارید به بچه ها بدهید. در محوطه مقر گشتی زدم، برگشتم و گفتم: سید در هر چادری با وجودی که سالم است دو، سه تا چراغ وجود دارد حالا اجازه بدهید چادری را برای شما آماده کنیم. ولی ایشان امتناع کردند وگفتند بگذارید برای روز مبادا! محمد حسن جعفری: شهید سید محمد میرقیصری نه تنها لایق فرماندهی بود بلکه با مدیریت خود فرماندهی را زینت داد. قبل از عملیات بدر، جمعی از فرماندهان به گردان ما آمدند. بار اول بود که شهید سیدمحمد میرقیصری را می دیدم اما اسمش برایم آشنا بود. از شجاعتش شنیده بودم. روحیه ای داشت که انگار بار اول است به جبهه اعزام می شود. اهل تکبر، غرور و فخر فروشی نبود. به او نگاه کردم، دلم می خواست بیشتر نگاهش کنم. از نورانیت چهره، خلق و خوی زیبا و پسندیده اش لذت بردم. ولی افسوس آشنایی با او دیری نپایید و در همان عملیات او را با شهیدان دیدم. حجت الاسلام اقبالیان: در روزهای آخر صفای معنوی شهید سید محمد میرقیصری در چهره اش بیشتر هویدا بود. روزی از سر شوخی گفتم: سید خیلی نورانی شدی، نکند خبری باشد! گفت: بله اگر خدا بخواهد داریم آماده می شویم! ولی مسجد ولی عصر عج یادتان نرود. دلم می خواهد شما در مجلس من حاضر باشید و منبر بروید. چند روز بعد وقتی او در آسمان شهادت بال و پر گشود، وصیت او را عملی کردم. مادر شهید: آنچه را در عالم رویا در باره شهادت فرزندانم دیده بودم، برایم یقینی شده بود که سید احمد و سید محمد چند روزی بیشتر میهمان ما نخواهد بود. تنها از خدا می خواستم در شهادت آن دو عزیز صبری دهد تا صبور باشم. خوابهایی که دیدم به تحقق پیوست و خبر شهادت عزیزانم را یکی پس از دیگری شنیدم. مراسم تشییع جنازه آن دو با هم برگزار شد، پس از تشییع وقتی به خانه برگشتم احساس کردم از مراسم عروسی برمی گردم. ولی دیدم مادربزرگشان به سر و صورت می زند و بی تابی می کند. با صبر و استقامتی که خدا به من داده بود گفتم: چرا این طور می کنید، مگر روز عاشورا امام حسین (ع) از خون وضو نگرفت و بهترین جوانانش را در راه خدا نداد، فرزندان من که از حضرت علی اکبر بالاتر نیستند، امروز، روز دامادی فرزندان من است. با این حال وقتی مادر بزرگشان به عکس بچه ها نگاه کرد از حال رفت. غش کرد و روی زمین افتاد! سید محسن میر قیصری: وقتی برادرم سید محمد میرقیصری به مرخصی می آمد، تمام وقت در خدمت پدر و مادرم بود. او اهل این نبود که بگوید، حالا آمده ام چند روزی خستگی از تن بیرون کنم و استراحت کنم. یادم می آید چند وقتی مشغول بنایی بودیم. وقتی او از راه رسید سرکار حاضر شد و از پدرم خواست که دست به کاری نزند و کار را به او واگذار کنند. و او هنری که داشت به کار گرفت. در کار نجاری استاد بود. دکورهای زیبایی ساخت و بر روی یکی از آنها نقش بیت المقدس را حک کرد. این امر نشان می داد که در کوچکترین چیزی که ما به آن اهمیت نمی دادیم او علاقه و عقیده خود را ابراز می کرد، آن هم در عمل. حجت الاسلام اقبالیان: شنیده بودم شهید سید محمد میرقیصری در نشانه گیری و تیراندازی تبحر داشت، می گفتند: او سکه را در هوا نشانه می رود. بچه ها نقل می کردند: روزی سید پیشانی یکی از نیروهای دشمن را که شخص بسیار خبیثی بود، نشانه گرفت و دفتر زندگی ننگین او را برای همیشه بست. بچه ها با شنیدن این خبر خوشحال شدند و سید را روی دست بلند کردند. روزی به او گفتم: شما چه کار می کنید که این قدر در تیراندازی مهارت دارید؟ گفت: من دو آیه از قرآن را می خوانم. آیه ای را وقتی به جبهه می روم می خوانم و آیۀ دیگر را هم هنگام تیراندازی آن وقت که شروع به شلیک می کنم، تیرهایم به هدف اصابت می کند و هیچ به خطا نمی رود. حسین شکارچی: مسئولیت تعاون لشکر را به عهده داشتم. شب قبل از عملیات بدر، شهید بزرگوار سید محمد میرقیصری به من فرمود: فلانی، اگر برادرم را به معراج شهدا آوردند خوب تحویلش بگیرند. شاید من در آن وقت نباشم ولی شما به بچه های دیگر هم سفارش کنید. نشانی های برادرش را داد: او بسیجی است. سن وسال زیای هم ندارد. با یک شال سبز به گردن و پیشانی بندی به پیشانی! توصیه او را جدی نگرفتم و آن را حمل بر شوخی کردم. با خنده گفتم: انشاءالله او به سلامت می ماند و با پیروزی بعد از عملیات به خانه بازمی گردد. اما سید با جدیت و قاطعیت، مجدداً گفت: شوخی نمی کنم. با تردید گفتم: چشم. امتثال امر می کنم. چند روزی گذشت. با شنیدن خبر شهادت سید احمد میرقیصری یکه خوردم اما در میان شهدایی که به معراج شهدا می آوردند، چنین نامی را ندیدم، بیشتر در معراج حضور می یافتم، گویی به من القا شده بود تا مساله را به طور جدی پی گیری کنم. هرچه تلاش کردم به نتیجه ای نرسیدم. احتمال می دادم پیکر او را به معراج شهدای لشکرهای دیگر فرستاده باشند، ولی چون او در محور لشکر خودمان به شهادت رسیده بود، بیشتر در همان محور در جستجوی پیکر او بودیم، اما خبری نشد. ناامید شدم. اما می دانستم خبر شهادت سید قطعی است. تا این که بعدازظهر روزی در آبراههای شرق دجله با قایق به طرف جزیره مجنون می رفتیم. در بین راه، نگاهم به یکی از دوستان افتاد، تازه از قم آمده بود. وسط آب توقفی کردیم. پس از سلام و احوالپرسی همین طور که ایستاده بودیم و مشغول صحبت شدیم، نگاهمان به قایق غرق شده ای افتاد که گوشه ای از موتور آن در آب دیده می شد. تعجب کردیم، همان وقت کار تفحص را آغاز نمودیم، یکی از بچه ها ـ مهدی صبوری ـ که بعدها به شهادت رسید، لباسش را از تن بیرون آورد و داخل آب رفت تا اطلاعات لازم را به دست آورد. آتش دشمن کار را برای شناسایی مشکل می کرد. به هر ترتیب اطلاعات دقیقی از وجود پیکر شهدایی را بدست َآوردیم. روز بعد برای خارج کردن پیکر آن عزیزان، شهید سید احمد میرقیصری را با همان شال سبز و نشانی که برادر بزرگوارش سید محمد داده بود پیدا کردیم! ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 26 اسفند ماه ، 1387 توسط masjed1
مرتبط با موضوع : زندگينامه شهيد حجت الاسلام دكتر محمد جواد باهنر [سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388] زندگينامه شهيد محمد على رجايى [سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388] زندگی نامه شهید بهشتی [سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388] وصیت نامه و زندگی نامه سردار رشید اسلام شهید حمید اللهیاری [سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388] وصیّت نامه سردار رشید اسلام شهید علی تجلائی [سه شنبه، 20 بهمن ماه ، 1388] شهید مرتضی آوینی [يكشنبه، 25 اسفند ماه ، 1387] شهید علی تجلائی [يكشنبه، 25 اسفند ماه ، 1387] شهید آیت الله علی قدوسی [يكشنبه، 25 اسفند ماه ، 1387] وصیت نامه اخلاقی شهدا [دوشنبه، 30 دي ماه ، 1387] شهيد نواب صفوی [جمعه، 27 دي ماه ، 1387] |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 0 انتخاب ها
|